تبليغاتX
تمنا میکنم هرگز نمیر
تقدیم به عشق پاکم نامزد خوبم
      عشقم نفسم میدونم که حالت خوبه آخه امشب پیشمی و من زود خوابوندمت تا  بیام بنویسم پس نیازی به سلام نیست اما بازم سلام مرد مهربونم
  

مريم جون از من خواستند که در مورد آشناييمون و اينکه چطور به هم رسيديم بگم.
   اماکاره خيلي سختيه.نميشه تموم احساساتمو بهتون منتقل کنم.نميتونم بگم چه دلهره ای داشتیم
   چه شب هايي که توي سرما وزير بارون تا آخرشب با هم راه ميرفتيم  چقدر اذيت شديم چقدر گریه میکردیم( حتی الانشم گاهی همو سفت و عاشقانه بغل میکنیم و سرمونو به هم میچسبونیم وآروم  آروم اشک میریزیم آخه خیلی عاشق همیم(بزنین به تخته)
  اما حالا من تو بغل گرم عشقم  حسينم آروم گرفتم.و آرزوی ما اینه که تو بغل هم جون بدیم
   خيلي باحاله وقتي با تموم حست عشقتو بغل ميکني و توي آغوشش مثل يه بچه ساکت ميشي.  
    ماجرا از اينجا شروع شد که:


   يک روز يکي از بچه هاي ترم بالايي که زياد باهم صميمي نبوديم  به موبايلم تل زد.
   وقتي خودش رو معرفي کرد کلي براي خودم گيج زدم تا اينکه گفت باهام کار داره

       اين ماجرا رو داشته  باشين که مربوط ميشه به اسفند8۴
     چند روز بعد دوباره تل زد و گفت بيا عضو گلدکوئيست شو و از اهدافش کلی صحبت کرد
   نهایتا با هم قرار گذاشتيم تا همو توي يک کافي شاپ ببينيم.با دوست پسرش اومده بود. (ف)
     و اون پسره کلی راجع به همین موضوع صحبت کرد.راستش یه لحظه که تو صورت(ف) نگاه کردم گفتم خوش به حال دختره چه دوست خوشگلی داره  خلاصه دوستم هر چند وقت يکبار زنگ ميزد  تا منو قانع کنه

                              اردیبهشت 85.
     تا اينکه يکروز خيلي بيحال پشت تلفن گفت که میخوام ببینمت و منم طبیعتا قبول کردم تو دلم خودمو کلي نفرين کردم و....     - هدي يک نه ميگفتي خودتو راحت ميکردي  
    حتي زنگ هم زدم اما دهنم براي گفتن نه باز نشد.  غافل از اينکه سرنوشت ميخواد بازي 
    جديدي رو با من شروع کنه.باهاش هماهنگ کردم و آدرس خونه دانشجوييم رو بهش دادم.
  وقتی  تلفنو گذاشتم يه جيغ بلند کشيدم (هدي خونه رو نگاه کن)
   واييييي باورتون نميشه دوستم تموم خونه رو به هم ريخته بود.نامرتبي از يه طرف و ظرفهاي نشسته که يکي از معضلات خونه دانشجویه!از طرف دیگه 
   خلاصه کلي تميز کاري و درست به موقع زنگ در رو فشار داد.تا ديدمش بغلش کردم
   اما هي به خودم ميگفتم هدی تو که عضو بشو نيستي رو نده بذار بره اما تا نشست کلي درد ودل  کرد واز(ف) گفت  دلم  براش سوخت مخصوصا موقعي که گفت نميدونم منو براي ازدواج ميخواد يا نه؟  دیگه خسته شدم به خدا هرشب تا ۳ صبح باهام حرف میزنه اما تکلیفمو روشن نمیکنه.منم این ترم فارغ التحصیل میشم اما هنوز نمیدونم تو دلش چی میگذره و آروم اشک ریخت.دلم قاراشمیش شد.یهو رو کرد به من و گفت

 هدي به نظرت  اون منو میخواد؟؟؟راستش من تو فکر زیبایی (ف) بودم اما نمیدونستم با این صورت زیبا سیرت زشتی داره
   از اونجايي که شيطنت تو ذاتم بود بهش گفتم چرا به دوستاش زنگ نميزني و نميپرسي.
   که اون گفت من فقط شماره دوتا دارم يکيش يه پسر خوبه به اسم حسين (حسين  الان نامزد ناز منه   که مجبور شدم بخوابونمش آخه دوست ندارم به این زودی ها اینجا رو بهش نشون بدمن مي دونين  وقتی که ميخوابه با اون صورت سفید و خوشگلش واقعا عين فرشته هاي  قصه ها ميشه)
  فقط حسین گاهي نصيحتش ميکنه و ميگه که اين دختره رو بازي نده نميخوايش بگو نميخوام
  - اما هدی۳سال و نیمه که ما با هميم پس احساسات من چي ميشه!!! اون از اول گفته ازدواج اما حالا رفتارش سرد شده به من اعتماد نداره میخواد همیشه حرف خودش باشه و...توی همین حس وحال بودیم که یهو یک عکس و چند تار مو از کیفش اورد بیرون و نشونم داد.کف کردم بابا این دیگه کی بود.واییی اون حتی موهای (ف)رو  هم نگه داشته بود


   نمیدونم یهو چی شد که دنباله ی حرفو گرفتم و گفتم:  خب چرا بادوست دختر حسين دوست  نميشي؟ تا بااین راه ازفکر(ف) با خبر بشی؟؟گفت کسی رو نداره.اما دنبال يه دوست خوب   ميگرده.همزمان با گفتن این کلمات تو چشماش برق قشنگي زد و گفت تو حاضري باهاش دوست شی وخودتو اونقدر بهش نزدیک کنی تا بهت بگه مزه ی دهن (ف) چیه؟ و................

   

     جاي حساسش ميمونه براي بعد اما دلتون ميگيره ها.از من گفتن
   دیگه باید برم پیش جوجوی نازم آخه تنها گرفته خوابیده چون الان ساعت۳ شبه (صبح)اصلا نمیدونم

    چی دارم مینویسم.فکر کنم باید ویرایشش کنم.بوس بایالان وقت اینه که برم جیگرمو اذیتش کنم.دلم برای گرمای تنش تنگ شده.

          دوست دارم خیلی زیاد

       نمیدانم که پس از این سال های سخت و دشوار زمان مردنم آیا خدا درآغوش تو جانم را میگیرد

      یا این آرزو همچنان در نطفه میمیرد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 3:1  توسط هدی  |