تبليغاتX
تمنا میکنم هرگز نمیر -
تقدیم به عشق پاکم نامزد خوبم
                      سلام به بهترين دوست و شوهر دنيا حسينم

بچه ها ازم خواستند تا بقيه ی ماجرا رو رو بنويسم اما قبل از همه خدمت موناي خوبم عرض ميکنم که من لاغرم و تنبل هم نيستم اما گاهي وقت نميکنم بيام.خودتون ببخشید

این هم بقیش:

  باورتون نميشه به زور جلوي ذوق زده شدن خودمو گرفتم آخه من عاشق اينجور بازي ها بودم
   فورا جواب دادم:آره راستي فقط دوست میشم ها

  : خوشگله  - نه  :پولداره   -نه   :قدش چي؟   -معموليه

 با گفتن این حرف ها کلي خورد تو ذوقم اما ديگه راه پس نداشتم.بگذريم که دوست نامردم بدون اينکه به من بگه رفت و تموم  این اتفاقات رو به حسين گفت
اما هر بار که به من ميرسيد وقتي میفهمید که تشنه ي حرفاشم حتي يک کلمه از حسين به زبون نمياورد.
شايد باورتون نشه اما با اينکه نديده بودمش و   صداش رو هم نشنیده بودم دلبستش شدم(یه وقت فکر نکنید که من از اون  جماعت دختر ساده هام که به این زودی ها به کسی دل میبندن ها)حتی با خیال اینکه که صورت قشنگي نداره !!!!!!!!!!!!! نمیدونم چطور منو به فکر فرو میبرد
تو خيالم اونو تصور ميکردم تا اينکه يه بار بعد از گذشت نزديک به 3هفته يه پسري بهم تل زد.کلي ازش بدم اومده بود.
   تا تونستيم کل انداختيم خودشو معرفي کرد حسينم  - منم هدي هستم اما ديگه زنگ نزنيد آخه حسين خيلي مغرور بود اما تا ديد من واکنشمو نسبت به رفتارش با اين حرفم نشون دادم فورا
   موضع خودشو عوض کرد و گفت بايد منو ببينه منم به خاطر دوستم قبول کردم اما يه حرفش آتيش به  جونم کشيد :راستي يادتون باشه من قصد ازدواج ندارم فقط دوستياز الان میگم که فردا جای هیچی   باقی نمونه!!!!!!!!!!!!با اينکارتموم شخصيتمو له شده ميديدم و از اونجايي که هيچ وقت کم نمياوردم گفتم  پس چي؟من خودم قصد ازدواج ندارم حالا چيه خودتو تحويل گرفتي کی گفته دوست؟دوست کلمه  قشنگيه به هر کسي نميگن تو ميشي رفيق من.خلاصه کلي کل انداختیم وهزار بار ناز همو کشیدیم  البته من به خاطر دوستم مجبور بودم.شب قبل از قرار نفرت از حسین تمامه وجودمو پر کرده بود و میخواستم فردا از ازش انتقام بگیرم و یک قلقلک حسابی بهش بدم

  روز موعود بدون اينکه با دوستامون هماهنگ کنيم با هم تو کاخ قرار گذاشتیم قرار گذاشتيم من با يک دست لباس قشنگ رفتم اما چون دوستم  به من گفته بود که قيافه ي درستي نداره راستش  نمیدونم چرا از صبح دستم به اتو کردن شال نمی رفت .رفتم سر قرار.اضطراب داشتم.عصباني بودم چون مجبور بودم کسي رو ببينم که ازش متنفر بودم.داشتم از طبقه ي بالا پايين رو نگاه ميکردم که يهو يه پسر خوشتيپ و خوشگل و شيک پوش برام دست تکون داد بقيشو خودتون حدس بزنید.با اون شال چروک و صورتی که عصبانیت از تمام زوایای رخ (تمام رخ و نیمرخ)معلوم بودچه حالی داشتم.

 اومد جلو خواست دست بده اما چون قرار بود ضایعش کنم من دست ندادم اونم تو جمع

 خلاصه حسین اونروز کلی عطر و رژ برام آورده بود.اما با وجود تمام مزه هایی که میریخت حالمو بد میکرد

 همون ساعت اول همه چی رو راجع به (ف) گفت:نه دوست شما رو برای ازدواج نمیخواد.اصلا اونها به درد هم نمیخورند .پرسیدم چطور؟؟               :آخه (ف) میگه یکی از دوستاش تل زده و گفته با دوست شما یا همون رفیق لاوه( ف) در حال حاضر ارتباط داره.

 غریدم: امکان نداره

 - اما تمام مشخصات بدنش و حتی خال روی تنش رو هم درست داده اما شما باید قسم بخورید که به دوستتون چیزی نگید

  حالا فکرشو کنید من به این خاطر رفاقت بسته بودم که خبر ببرم اما حالا ازم خواسته بودند که چیزی نگم و منم تا الان چیزی نگفتم.

  دیدن من و حسین هر روز ادامه داشت.اما چه دیدنی تایک سال همش ناز بودم و اون نیاز

  چه بلاهایی که سرش نیاوردم

  خیلی جاها غرورشو شکوندم.هر وقتازم میپرسید هدی تکلیفمو معلوم کن میگفتم معلومه رفاقت

  :من میخوامت برای یک عمر   - من نمیخوامت

  خلاصه تا یک سال دنبال هم میکردیم.تا اینکه به مرور بهش علاقه پیدا کردم.اما اخلاقم همون بود

  همیشه تحقیر همیشه اذیت حالا خودتون بگید چطور عاشقم شد و به قولش که ازدواج بود عمل کرد.من که نمیدونم

 فقط میدونم که خدا یکی از بهترین هاشو به من داده.یه انسان پاک و مهربون وبی اندازه با گذشت.

  خدایا ازت میخوام تا وقتی نفس میکشیم همین طور عاشق هم باشیم.

       تو تمام وجودمی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 5:32  توسط هدی  |